تبليغاتX
انتقام از یاد رفته
رمان

 

 

انتقام از ياد رفته

نوشته ياسر موسوی

The Forgotten Revenge

 

The noise of the alarm clock filled in the room. It was showing 7 of morning. Robert lying in the bed stretching his hand and turn it off and stayed in that position for some minutes. Suddenly he remembered yesterday evening he and his betrothed, Rose, had argued with each other for a little matter and Rose had left him; and now he should visit her to apologize to; of course Rose was right. He loved Rose very much and had decided to find her tomorrow morning for apologizing to her. He was so involved in that thoughts that without eating enough for breakfast left the apartment. He had to be in a garrison in the suburb of New York at 9; so he should visit Rose as soon as possible.

 

برای دريافت کامل کتاب با ايميل

yaser.saba@gmail.com

motarjem.online@gmail.com

  و يا با شماره

 09126411202

تماس بگيريد.

www.motarjemonline.blogfa.com

www.translationfundament.blogafa.com

 

 

 

    صداي زنگ ساعت در فضاي اتاق پيچيد. ساعت ديجيتالي هفت صبح را نشان مي‌داد. را‌برت همانطوري كه در تخت خواب دراز كشيده بود دست دراز كرد و ساعت را از كار انداخت و چند دقيقه‌اي به همان حال در تخت خواب ماند. ناگهان يادش آمد كه بايد برود و از رز ‌، نامزدش، عذرخواهي كند. چون ديروز عصر بر سر مسئله‌اي بسيار جزئي بحث كرده بودند و رز از او جدا شده و رفته بود كه البته حق با رز بود. رابرت رز را بسيار دوست داشت و تصميم گرفته بود صبح رز را بيابد و از او معذرت خواهي كند. رابرت با اين افكار فورا براي خود صبحانه اي حاضر كرد و آنرا تمام نكرده راهي شد. او بايد ساعت 9 صبح خود را به يك پادگان نظامي كه در حومه شهر نيويورك قرار داشت معرفي مي كرد. بنابراين هر چه زودتر بايد رز را مي‌ديد. رابرت، مردي بلند قامت، چهار شانه، با موهايي تيره و چشماني آبي بود و حدود سي سال سن داشت و به عنوان تكنسين مخابرات در ارتش خدمت مي‌كرد. رابرت سوار اتومبيل خود شد و حركت كرد تا هر چه زودتر رز را قبل از اينكه از آپارتمانش خارج شود، ببيند.

.

.

.

.

. رز دختري بيست و هفت ، هشت ساله، با قدي متوسط، موهايي روشن ، چشماني درشت و قهوه‌اي و لاغر اندام بود. همينكه رابرت را ديد اخم كرد و جواب سلام رابرت را نداد. رابرت در راه كه مي‌آمد دسته گلي خريده بود تا آنرا به رز بدهد. او دسته گل را جلوي صورت رز گرفت و با لبخندي بر روي لب منتظر عكس العمل رز شد. رابرت مي‌دانست كه رز عاشق گل رز صورتي است و در مقابل آن تاب تحمل ندارد. رز با ديدن دسته گل و صورت خندان رابرت خنده‌اي بر لبانش نشست و گلها را از او گرفت. رز دختر بسيار مهربان و شوخي بود و نزديك سه ماه بود كه با رابرت نامزد شده بود. رابرت گفت" من خيلي متاسفم كه ديروز ناراحت شدي ، حق با تو بود." رز همانطور كه داشت گلها را بو مي‌كرد گفت "تقصير من هم بود. من خيلي عصبي و ديوانه هستم" رز و رابرت بدون هيچ حرفي داشتند همديگر را نگاه مي‌كردند. رز متوجه مردم اطرافشان شد كه آنها را نگاه مي‌كردند و مي‌خنديدند. گونه هايش سرخ شد و رو به رابرت كرد و گفت "بيا برويم" و با عجله به سوي اتومبيل رفت.

.

.

. رابرت وقتي به آپارتمانش رسيد ساعت ده شب بود و او بسيار خسته. خودش را به روي تخت انداخت و در حاليكه به تقويم روي ديوار مقابل كه دهم سپتامبر را نشان مي‌داد نگاه مي‌كرد به خواب عميقي    فرو رفت.

   صبح، رابرت بر خلاف هميشه كه زنگ ساعت او را بيدار مي‌كرد، زودتر از آن بيدار شده بود. روي تخت همينطور دراز كشيده بود و از گوشه‌ پنجره به بيرون نگاه مي‌كرد. نور طلايي خورشيد كه از پنجره به داخل مي‌آمد، نويد يك روز ديگر از زندگي را مي‌داد ولي انگار اين نور طور ديگري بود.  با ديدن آن احساس غم و اندوه به او دست داد. بلند شد و كنار پنجره ايستاد. پرده را كنار زد و مشغول تماشاي قرص طلايي خورشيد شد. ساختمان‌ها در نور خورشيد به سان ستونهايي  مي‌ماندند كه از زمين تا اوج آسمان كشيده شده‌اند. ستون هايي با روكش طلايي و براق. مردم در خيابان و پياده‌رو‌ها بي هيچ نظمي حركت مي‌كردند و از بالا مانند مورچگاني به نظر مي‌رسيدند كه بدنبال روزي از لانه‌هايشان خارج شده‌اند. به نظر مي‌آمد مردم بي هدف در ميان شراره‌هاي آتش كه سر به آسمان برده بودند در حركتند. اين منظره رابرت را به ياد روز رستاخيز انداخت و بي اختيار دستش را بر روي قلبش گذاشت. او مدتها بود كه به كليسا نرفته بود درست از زماني كه وارد ارتش شده بود و از پدر و مادر و شهرش دور شده بود. او الان نياز فراواني به كتاب مقدس داشت. نگراني و اضطراب از چهره‌اش هويدا بود. ساعت ديجيتالي شروع به زنگ زدن كرد و در اين موقع بود كه رابرت به خودش آمد و بسوي اتاق برگشت تا باز مثل هميشه دير سر كار نرود.

   رز مثل هميشه كنار خيابان منتظر تاكسي بود. رابرت با اتومبيل در جلويش توقف كرد و رز با ديدن او لبخندي زد

.

.

.

. پس  رو به رابرت كرد و پرسيد: "دلت مي‌خواد  شعري را كه گفته‌ام بشنوي؟" رابرت جواب داد: "عاليه، پس شعر هم ميگي!" رز تكه كاغذي از كيفش در آورد و با صداي دلنشين و مهربانش شروع به خواندن كرد:

خورشيد من !

بر من بتاب

تابش پر فروغ خود را نصيب من كن.

خورشيد من!

بگذار در پناه تو

زير انوار طلايي تو

همچنان زندگي كنم، محبت كنم، عشق ورزم.

اميد دارم در سايه‌ تو، مردمان را بنگرم و با آنها در آميزم.

خورشيد من!

نكند هيچگاه سرد و خاموش شوي!

سردي تو پشت مرا مي‌لرزاند،

دوست دارم همچنان گرم باشي

 و گرماي خود را با تمام عشق و علاقه‌ات نصيب من كني   

خورشيد من!

تو با گرماي دلنشينت ، دلگرمم كن.

ياريم كن تا بتوانم غم‌هاي بزرگ زندگي را به زانو در آورم و زندگي كنم

هيچ غمي بالاتر از اين نيست كه تو اي خورشيد فروزان زندگيم غروب كني

ابرهاي تيره‌ نيلگون را كناري بزن و بر من لبخند،

تا شيريني زندگي را احساس كنم.

  رز پس از خواندن اين اشعار كاغذ را تا كرد و در حين اينكه آن را در جيب رابرت مي‌گذاشت گفت "تقديم به تو "

.

.

.

.

ضربان قلبش حاكي از اضطرابي بود كه داشت. كنار ديواري ايستاد و به ديوار تكيه داد. لحظاتي چشمانش را بست . عادت داشت وقتي از يك استرس و فشار رهايي مي‌يافت  لبش را به دندان مي‌گرفت و مي‌فشرد. انفجاري در برج باعث شد به خودش بيايد . دويد. تكه هاي آجر و سنگ و گرد و خاك به سرش مي ريخت.  تكه هاي شيشه‌ حاصل از انفجار بر رويش ريخت و با آنكه دستش را روي سرش گرفته بود و مي‌دويد گونه‌اش را بريد. هر طور بود خودش را پشت يك اتومبيل انداخت  تا از تكه هاي پراكنده شده در امان باشد. سرش را بلند كرد. برج شعله ور را مي‌ديد كه ستونهاي دود اكنون به طبقات پايين تر رسيده بود و هوا را تيره كرده بود. تنها صداي انفجارهاي پي در پي بود كه شنيده مي‌شد. در نزديكي او يك پليس روي زمين افتاده بود و نمي‌توانست حركت كند. رابرت در زير خاك و سنگ خودش را كنار آن شخص كشيد و از بازوي او چسبيد. آن مرد خودش را كمي تكان داد و رابرت توانست او را به موقع به كنار ماشين بكشاند چرا كه تكه بزرگي از بتون و فولاد درست به همان جا افتاد و با صدايي مهيب خرد شد. مرد پليس سرش آسيب ديده بود و يكي از پاهايش هم شكسته بود، طوري كه استخوان ساق پا از شلوارش بيرون زده بود. رابرت  فورا مشغول بستن زخم او شد . آن پليس رو به برج روي زمين خوابيده بود، ناگهان چشمانش گشاد شد و فرياد زد " خداي من" رابرت تا صداي او را شنيد سرش را بلند كرد تا ببيند چه شده كه هواپيماي عظيمي را ديد كه با سرعت به نزديك برج رسيده بود. رابرت با چشمان بهت‌زده به آن هواپيماي مسافربري مي‌نگريست. نه تنها رابرت بلكه همه  آنهايي كه متوجه آن شده بودند نفسشان در سينه حبس شده بود و  در اين چند لحظه همه صدا‌ها قطع شد. هيچ صدا‌يي جز خار و خور  شعله‌هاي آتش و غرش مهيب موتورهاي جت هواپيما كه اينك به نزديك برج رسيده بود شنيده نمي‌شد. هواپيما با تمام سرنشينانش در مقابل چشمان      بهت زده‌ افراد، با تمام سرعت خود را به برج كوبيد. در لحظه‌ برخورد ديوار و پنجره‌ها  خرد شد و هواپيما با تمامي هيكل عظيم خود به داخل برج خزيد و مانند ماهي كوچكي در دهان نهنگي غول پيكر ناپديد شد. پس از لحظه‌اي كوتاه صداي انفجار مهيب و وحشتناكي همه افراد را به حركت درآورد. همه سعي داشتند خودشان را نجات دهند. شعله‌هاي عظيم آتش با رنگي سرخ چون فواره‌هاي آتشفشان از اتاق‌هاي برج بيرون زدند. الان ديگر برج عظيم نيويورك، بصورت آتشفشاني فولادي درآمده بود كه گدازه‌هاي آهن و سنگ را با فوران بر سر مردم مي‌ريخت. رابرت فقط توانست سر مامور پليس را به چنگ  آورد و آن بيچاره را روي زمين به دنبال خود مي‌كشيد. اكثر افرادي كه در نزديكي برج قرار داشتند با اين انفجار نتوانستند فرار كنند و تنها چيزي كه انتظارشان را مي‌كشيد گدازه‌هاي آتش و سنگ و فولاد بود كه بر سرشان ريخت.

.

.

.

.      فرمانده كه به آخر ياداشت رسيد گفت" بيچاره چقدر سختي كشيده"  اين را طوري گفت كه راننده و چهار سرباز همراهش نشنوند . فندكش را بيرون آورد و از گوشه كاغذ آن را آتش زد آتش فورا آن برگه كاغذ را به خاكستر تبديل كرد . يكي از سرباز ها پرسيد" قربان چيز به درد بخوري نبود ؟ " فرمانده گفت : "نه مزخرف بود" و بي سيم را برداشت و گفت " از مايكل تامسون به مركز : مي خواهم يك گزارش مخابره كنم . ما جسد يك سرباز امريكايي كه چند هفته گذشته مفقود شده بود را پيدا كرديم كه به ضرب گلوله دشمن كشته شده است . اسم او ستوان رابرت شيلد از واحد مخابرات ارتش است . در حال انتقال جسد او به فرودگاه هستيم . تمام ...."

 

 

 

 

 

قبل از هر چيز لازم مي دانم نكاتي درباره اين داستان و شخصيت هاي  آن و نحوه نگارش آن به خواننده عزيز عرض كنم. اين داستان صرفا يك داستان بوده و بدور از هر گونه جناح بندي سياسي  و قضاوت احنمالي است. شخصيت هاي اين داستان همگي زاده تخيل نويسنده بوده و هيچگونه مصداق خارجي ندارند و كليه رويدادهاي طول داستان مبتني بر واقعياتي است كه شاهد آن بوده ايم و اينكه چرا اين موضوع در رابطه با وقايع چند سال اخير براي داستان انتخاب گرديده تنها و تنها براي معرفي جنگ و كشت و كشتار بعنوان يك عمل ننگين و ظالمانه بوده است و ياد آوري اينكه انسانها از هر نژادي چه سفيد ، چه سياه، چه سرخ و چه زرد همگي با هم برابرند و برادر و دليل اين جنگهاي خونين  چيزي نيست جز طمع كاري و زياده خواهي و ستم گروهي بر گروهي ديگر است و بس. هدف اين كتاب تنها و تنها نشان دادن گوشه هايي از بدبختيها ، فلاكتها و جناياتي است كه در طول جنگها رخ مي دهد و بشر و تمدن او را به ورطه نابودي مي كشاند. تمام صحنه هايي كه در اين داستان ديده مي شود فقط يكي از هزاران صحنه هاي دلخراشي است كه در واقعيت به وقوع پيوسته كه از ديدگاه نويسنده درج شده است. در اين داستان سعي شده با بازگويي اثرات ويرانگر جنگها ، قدر صلح و آرامش بيشتر آشكار شود و در آينده شاهد اين گونه وقايع  و حوادث نباشيم ولي متاسفانه پس از جنگ افغانستان ما شاهد جنگ عراق به رغم مخالفتهاي جهاني بوديم. با اين حال اميدواريم در آينده  پياده شدن نظريه گفتگوي تمدنها را به جاي برخورد تمدن ها شاهد باشيم. در اين كتاب در طول داستان سعي شده مظلوميت مسلمانان جهان در مقابل ستمهاي قدرتهاي بزرگ نمايش داده شود و اينكه آن برداشت و تصوري كه مردمان اين كشورها به علت تبليغات عظيم آنها نسبت به مسلمانان و جامعه اسلامي دارند درست نبوده و مسلمانان برخلاف تصور آنها مردماني صلح طلب ، ساده و بسيار اجتماعي هستند. دليل ديگر اين داستان نشان دادن مظلوميت افرادي بوده  كه  در جريان اين حوادث از بين رفته اند و يا سختي هاي زيادي را متحمل شده اند چه خود مردم آمريكا كه عزيزان خود را از دست دادند و چه مردم افغانستان كه برادران ، خواهران ، پدران و مادران خود را در اين جنگ در كام نيستي يافتند. در آخر با تمام كساني كه چه آمريكايي، چه افغاني ، چه ايراني و چه عراقي و تمامي كساني كه در اين جنگ هاي خانمان سوز آسيب ديده اند همدردي مي‌نمايم   و اميدوارم صلح جهاني همواره جاويدان و پاينده باقي بماند و ديگر در هيچ گوشه اي از جهان آسيا، آفريقا، آمريكا ، خاورميانه و ... شاهد هيچ گونه درگيري نباشيم و انسان ها باتمام نژادهاي گوناگون در كنار يكديگر با برادري و برابري در آرامش و صفا زندگي كنند و خود را بيشتر و بيشتر به حق تعالي ، خداي يگانه ، نزديك و نزديك تر كنند و با اين وسيله خود را جاودانه سازند. در خاتمه قضاوت در مورد مطالب اين كتاب را به عهده خوانندگان گرامي مي گذارم و هميشه آماده دريافت و شنيدن نظرات و انتقادهاي شما هستم.

                                                                   ياسرموسوي

برای دريافت کامل کتاب با ايميل

yaser.saba@gmail.com

motarjem.online@gmail.com

  و يا با شماره

 09126411202

تماس بگيريد.

www.motarjemonline.blogfa.com

www.translationfundamenta.blogafa.com

.

            Robert was a tall, broad -shouldered man with dark hair and pale blue eyes. He was about 30 years old and was working at a military department in a garrison as a dispatcher. He got on his car and went quickly so that he could visit Rose before her leaving her apartment. There would be a chance for Robert to seeing Rose because of her just getting on a taxi.

            Rose was a twenty-seven_ eight slim girl middle stature with bright hair, big and brown eyes. As she noticed Robert, she frowned at him and did not answer his greeting; but Robert offered to her a bouquet of flowers, which he had bought while coming, in front of her and with a sweet smile waiting for her reaction. He surly knew that Rose loved the pink roses. When she saw the beautiful roses and Robert with a sweet smile on his face smiled nicely and kept the bouquet.

            Rose was very kind and witty. She had engaged to Robert for nearly 3 months “I `m so sorry offending you yesterday. You were right.” Robert said. “ I `m bad tempered.”

“ It was my fault, too. I `m very angry and mad.” Smelling the sweet roses she said.

They were watching each other without any word. Rose noticed people around were watching them and laughing. Her cheeks were blushed and embarrassingly faced to Robert and said “let `s go”.

 As soon as they got on the car Rose screamed, looking at her watch “ oh no! I `m late, 15 minutes later they have a meeting and I’ve to be there!” She worked at a private company, as a secretary of the boss of the firm. Robert while pressing the gas pedal said, “ There is no matter, you count to 30 then you will be there!”  The car moved so fast that the grinding noise of its tires on the street could be heard. He drove the car through the other cars in the street as if he was driving in a rally-driving race. Rose continually was saying “ slowly, slowly!” but Robert with no attention to her, with that speed continued. Finally, as he had told before, he drove Rose to her work which was in International Trade Center `s twin towers and stopped in front of it. After stopped, Rose breathed deeply and said, “ finally I could survive. If I were a policeman, I would seize your license.” Robert cackling, upping his hand close to his head respectfully, as a soldier did, exclaimed, “ I was forced to do so sir!” His funny expression amused Rose and while opening the door of the car said” bye my honey! I see you latter”. As soon as getting off the car, she saw two policemen had stopped behind their car and one of them was coming near. She turned to Robert and exclaimed cheerfully “ don `t look at your back!” Before he could understand what Rose said, he heard a harsh voice of a policeman saying, “ Please your license?” Rose shaking her head and smiling left him with stern policemen.

            In the military department there was a small room in which computers and communication equipments sat round on the desks. An elderly black man sat in front of one of the computers and operated it. The black door of the room opened, and Robert nervously and in a hurry entered. Jimmy the black man, without any attention said “ I see you `re late again, Mr. Shield”. Robert   going to sit in front of one of the computers replied “hi Jimmy, sorry. There was an important matter” Jimmy with a smile turned to him and continued, “ Surely some family problems happened. Didn’t? Robert shook his head and replied, “I had to see Rose” and looked at a clock on the opposite wall. It was 9:10. The door opened and the commandant with a piece of paper in his hand entered and turned to Jimmy commanded “ Captain McMahan! Send this message to Washington”. He was a fat and squat man always with a dull and stern expression talked to his staff and inferiors. Jimmy stood up to keep the paper. Meanwhile commandant faced to Robert and said angrily “ lieutenant Shield! It must be latest time you’re late!” Robert nervously answered “ all right sir. I’m sorry” he did not think any one else could detected; it was only 10 minutes. The commandant left the room as having entered. Jimmy gave Robert the paper to send and said, “ You’re in luck, he was happy.” Robert took a relaxed breath and said, “ To day I’m in luck” and began to read the message.

            The message was encoded but Robert could understand a little these encoded messages, of course, mostly for curiosity. It was a secret message to one of the governmental centers that had a duty of people informing. But he knew that this center was one of the centers of the Central Intelligence Agency and this name was only for deflecting attention. Robert often sent some messages to them. He began to read loudly the words that were found out hardly and often depending on his own experiences. “ Strictly confidential. From MOS to S, do not go…!” he could not understand the rest of the message. Jimmy turned to him ridiculously and said “ oh boy! You shouldn’t involve yourself in these matters. They’re dangerous. Robert laughed and began to send the message.

 Robert went out of the room in haste and immediately after registering his going out, drove his car to where Rose worked. It was 4 pm and he wanted to pick her up from her work place and drove her to her apartment. When he reached to her workplace, she did not come yet. He parked in opposite of the building and waited for. After about 15 minutes, he saw Rose coming and standing beside the street waiting for a taxi, a short man wearing a worn out coat, long and dirt trousers, which its cuffs were rolled up, restrained Rose and spoke with her. Then rose plunged her hand in her pocket and pulled out it with a bill and pocked it in his wrinkled hand. The man went away and Rose with a fresh smile on her lips watching him when noticed Robert on the other side of the street, waved her hand at and went towards him. She crossed over the street and while opening the car door said cheerfully “ could you please sir drive me to my home?” Robert trying to make husky voice answered, “ we’ll get you double fare, of course.” She smiled and got on.

“ Robert weren’t you late to day?” she asked anxiously. “ Not too late, only 10 minutes and commandant grumbled.” He answered. “ Oh! I’m sorry,” she said. Robert turned to her and while looking at her brown eyes said, “ there wasn’t any matter, you’re of a great worth to me” and continued “ well, how’s your work?”. “ The boss had a meeting with eastern bigwigs and spoke as usual. It was unbearable and if I stayed there for more than one minute else, surly I would become mad.” Robert was looking forward. Suddenly he faced to her and asked, “ Do you like eat dinner outdoors? I’m very hungry”. “ Oh! That’s a great idea!” she answered.

They stopped in front of a restaurant and while taking each other’s hands, entered the restaurant. Robert ordered some dishes. Then associated with a soft music, as eating, staring at each other’s eyes and without any word sank in these large oceans.                                   

It took about one hour. While they were coming out of the restaurant, Rose raised her head and stared at the sky said " the sun comes down slowly and slowly. I love this moment what about you? Robert?". He stared at the golden sun which was sitting gradually and was hiding himself behind the tall buildings." opposed to you I dislike this moment. That reminds me death”. He said. Hearing this, she frowned and said, " Please don’t speak of death. You and me will stay together for a long years". He looking at her continued" of course my honey! We should appreciate each other". Meanwhile, a young out-of-shape man, with long and distressed hear, unshaved face, a man who clearly was not an American, stretched his hand to Robert and said miserably" please sir! Help me some penny so I can eat some thing. It is a day I couldn’t eat any thing”. Robert looked at him some seconds, then he pushed his hand angrily and said" don’t interrupt. Go a way!". Rose draw his sleeve and whispered in his ear " give him some pennies " he gazed at her wonderingly but when saw her innocent face, gave him a dollar." he became quiet happy and after appreciating went to the other side the street and disappeared among the crowed who moving like roaring flood. She stared at him cheerfully" you did well" she exclaimed " in my opinion it wasn’t well either. He was an addict, didn’t see his face? I wandered how you’ll love with your emotions. You’re too kind and that causes people presume on you. Only you cause that unless I am not so much emotional".

 It grew softly dark. The bright stars flickered one after another; performed the night’s song. The enormous city with its towering buildings softly drooped in darkness like a golden cameo with its glow blazing itself in darkness.

Suddenly this peace was broken by the breaking noise of a car. In front of them a small youngster who going shop with his mother fell down on the ground and his head was smashed and blooded. The blood enfolded half of his beautiful and innocent face. Now among the noise of crowd and roaring of cars only the mother’s screaming of pain was heard. There were tears in Rose’s eyes." hopeless boy" she said piteously; trying to control and to show herself relaxed, however, her voice was trembling. Robert noticed her anxiety, so took her hand in sympathy with her and said" there is no matter, just rescue team coming. I’m sure he will be cured " in this time rescue team’s white ambulance came. They took the mother and her son. After this incident Robert and Rose got on the car and went. Rose leaning her elbow on the edge of car window and propping it up her face, looking toward. Robert was driving. He turned to rose. Her face under the light of lamps was like an angle’s face whom having come from another world and teardrops on her checks each time like diamond drops in sands were gleaming. An idea accrued to Robert said loudly" do you like go to picnic over the weekend?". Rose pretended that no thing happened and answered" oh! It’s great! I do too.". Raising her hand and swept her checks and did this in a manner Robert could not notice then faced to Robert and with a smile on her lips said" certainly with a cake I will make it will be nice”. Robert sneered and said, " last time I had eaten your cake, and I had a terrible stomachache which still I could remind!" Rose grimaced (now her face was really pretty) seriously, as if she was going to defend from her reputation, said " it wasn’t pleased me at all" they both were laughing and it seemed Rose wasn’t that Rose who had been unhappy some moments before.

Tomorrow morning Robert went to garrison as usual. He was on time there and when saw jimmy or captain McMahan, he respected him as a soldier but jimmy raised his hand friendly and said" it need not to be such formal” entered the room and shacked his hand and greeted.

At lunch table mess hall Robert delightedly described that how he and Rose planed for the weekend and jimmy who had got married and now had two little children properly understood Robert’s feelings. In spite of this, he said facetiously" still it is the beginning of your married life. When you live together for some years and then to be found around you some children you will look for a hole in which you can get rid of Rose for being relaxed but you should be sure you can’t find any" Robert did not expect that jimmy spoke as such and would have thought that jimmy would praise them. So he frowned and said" she never annoys me. You can be sure." jimmy getting up to do his work ridiculously said" we will see, don’t forget your words ". Robert getting up too, swiped his back strongly and exclaimed" surely Brook and you may have some problems, may I right?" jimmy turned to him and answered " don’t nose in my life sir!" both now laughing terribly; therefore, all the people in the mess hall had noticed. As they turned to go out the saloon saw the squat commandant and fearfully stopped." hello sir" jimmy said. Robert said too, the commandant said angrily" it is nice! You both have a well Mickey" then shouted, "here is not a circus every thing wished done! It is a military garrison" jimmy kept silence and only listened to his groaning. Robert, instead, was a little more plucky answered" ok sir! We do apologize." being hot under the collar, the commandant became calm little as if he waiting for this expression exclaimed" it will be last time, now go!" both while groaning sotto voce shrank from him slowly.       

Robert went to Rose’s work place as every time having done to pick her up. She stood beside the street waiting for him. He was surprised when saw Rose with two little girls who having gripped her hands. As they noticed him immediately getting on his car and Rose smiling “ hi, thanks for coming” she said. “ Who are they?” he asked surprisingly. Rose gestured to one of the girls and continued, “ this is Sally and she is Sara. They are my associate’s kids. These pitch girls are to be with us until their mother comes”. “You must be joking!” he exclaimed. “ Oh, Robert from since you becomes such a wicked one?” Rose replied. “ Ok! Ok! Any thing you like” he said and drove. Rose whispered in his ear “ Robert, to day should be a memorable day for them. Ok?” Robert turned to her and said “ all right”. Rose as if waited for this reply with her usual smile faced to the children and while watching him from the corner of her eyes, said “ what about the park my dears? Do you like it?” the children began to skip and repeated cheerfully “ park, park”. He felt envious because he liked to be a lone with Rose and having considered the children as pests. But when saw children `s and also Rose `s glee thought, “ It is only a day. Soon it will finish.” Then a smiled appeared on his lips and turned to children’s park.  

On the brown bench of the park, Rose and Robert sat close and little girls were playing with other children. “ I’m going to take leave of the job tomorrow. I’m busy”. Rose broke the silence. “ Great! I’d like inviting you tomorrow to a party of one of my friends at 6”. Robert said. Rose apparently became very happy; it was showed by her sparking eyes. “ Well, I accept your invitation”. She said. Again these tow drowned in each other’s eyes without any word. Sally sprang in front of them and with a voice, not a voice, with a shriek that interrupted their calmness screamed, “see my aunt! My clothes become dirty.”. Rose like a dozy person who just woke up a sweet dream in spite of her willing saw a little creature down to heal in dust with disheveled hear that her right forefinger was on her mouth looked at her by her black eyes. The kid was waiting for her reaction. Rose knelt beside the little girl, softly drawn her close to herself and began to dust her clothes. After tidied her hear hit her back softly and said “ go my honey.”

A boy was selling newspapers. Robert sold a newspaper and began to read it. In the news paper as usual there were a lot of news about war and American forces ` attacks to other countries especially Iraq and also news of Palestine and about how Israel forces terrorize and kill vulnerable people then call their acts “ Retribution”; There were some articles about middle eastern countries such as Iran: as usual American political authorities argued and discussed for Iranian government and constituted a newer embargoes against Iran.

Seeing these news, Rose faced to Robert “ all of these carnages for what?” she said. “ Human is alive totally several years and spends that with wars and killing others. I think the most detesting thing which can be in the world is war and more than that killing others; engaging some people and then training them how killing other people! By the way, Robert what do you think of this terrorists and soldiers what get of killing people?” Robert gazed at her “ do you belong soldiers in terrorists, too?” she understood her slip and answered distractedly “ well no! Soldiers are needs for every country to defend its interests in requisite situations. But the soldiers are human too and they must treat as a human with the enemy’s common people, the people of towns and villages, not spry and murdered them cold bloodily. “ You can be sure I’m a human and never kill common people.” he sails and gestured as if one had insulted him. Rose took his hand “ no, I don’t mean you; get it a way. Answer my question,” she said. “ Which? He asked. “ That the terrorists what get of killing people?”. He answered calmly “ money”. “ How much? Ten thousand? A hundred thousand? A million? Ten million? How much? She asked excitedly. “ Well a lot” he answered. Rose with a self-righteous countenance said, “ If all of these money is worth for that a human wanted to murder the other human?”. “ Well of course it costs that they do this.” Now she was turning to the children. “ I can never understand these affairs. I hate killing even killing of an animal”.

One of the girls fell down because of a stone hit her foot and cried. Rose got up distractedly run to her and embraced her as touching her head song a sing for her to forget the pain. Robert was seeing this scene and was seeing Rose maternally and pitifully embracing and petting the girl. In this position that sunlight turned her blond hear to white, Rose more than before having liked a kind angle coming down to the earth to love all she could. It caused Robert to remember his mother who was very kind like Rose and when Robert had fallen down, embraced him and smoothed his ruffled feathers. He threw the papers a way and went to Rose and children. The little girl was not crying and again began to play. He stood beside Rose and said “ I’m very lucky to familiar with you and to take you as my wife. You’re very kind as my mother.” And laughed. Rose had just got up faced to Robert “ I do too. We both are created for each other.

Sara, the fallen girl, said to Rose “ aunt! I want to ride that sir!” and gestured to Robert. He surprisingly asked “ me?” and looked at Rose. Rose nodded and to the girl said “ I don’t know my honey ask himself!” and wickednessly looked at Robert. He found out that he had no choice but to obey and Rose with her words engaged the children with him, then with no opposition, bowed and the girl got on him. He moved her this side and that and Rose taking sally’s hand run beyond them.

At night Robert drove Rose to her apartment. When she wanted to get off the car, she took his hand and gazed at his blue eyes. “ Thank you Robert. I do appreciate you for every thing. It was a memorable day.” She said. A nice smile enfolded her face, and it made her so attractive. Robert, with no word, only was looking at her. Some moments passed in this way and then they said goodbye.

When he arrived his apartment it was 10. He was very tired, threw himself on to the bed and while looking at the calendar showed September 10th on the wall fell in to a deep sleep.

In the morning, unlike other days the alarm clock having waken him, he woke up earlier, lying on the bed, and was watching out from the corner of window. The golden sunlight peering through the window and betokened another day of life, but this light was not as usual. It cast a shadow on him. He got up and stood beside the window; drew the curtain and began to watch the golden sun. The buildings in sunlight seemed as columns drawn from the earth to the heaven. The golden columns with shinny cover. People in the street and sidewalks walked with no order and seemed a loft like ants piled out their nests for their portion. It seemed people moved aimlessly among the building burst into the flame. This scene reminded him the Doomsday; compulsively put his hand on his heart. It was so long since he did not go to the church, since his acceptance in the military and since he became far a way of his father and mother and of his town.  He now needed to Scripture. It was clear his extreme worry and tension by his face. The digitized clock started alarming and only at this time he woke up and returned to his room because he would not like to go the work late as usual.

Rose watching for a taxi, when Robert stopped in front of her and she smiled seeing him, got on the car greeting. Robert answered to her greetings moodily and drove to the city center and to ward the company in which Rose worked. Rose took his elbow and said, “ Where do you go? I wont go to work to day.” Robert faced to Rose and asked “ really?” “ Of course, I told you yesterday I have to go to one of my friend’s library and help her. She has received some packages of books and we have to arrange them.” She said. Robert stopped beside the street and asked “ well! What about your work?” “ Don’t worry.” She said. “ I asked my friend went there instead of me only to day. By the way I should take some books for my final exams for this term.”  “Then where I should go now?” he asked. “ To three teen avenue please.” She answered cheerfully. Robert drove the car. She was still watching him and continued, “ You’re not perky enough to day.  What was happened? She asked. “ No matter, I am only a little board.” he said. “ Certainly yesterday the children offended you and you got board,” she said. “ No they were rather nice, and you were offended more, of course. I `m only a little worry, why? I don’t know!”. Unlike Robert, Rose always tried to participate in the church and listened to Father’s sermon. Unlike Robert, she liked studying and loved history and literature pleased her even her major in the university was English literature. Rose was noticing worry and tension from his eyes. So tried to change this mood. “ Do you like hear the poem I’ve written just?” she said. “ Great! So you’re writing poem. Are you?” he said. Rose took a piece of paper from her bag. After unfolding it, she began to read it with her engaging and kind voice:

My sun,

Beam on me down,

Gift me your shine.

My sun,

Let me in your safe haven,

Under your golden shine,

Having lived, loved, loved.

Hoping under your shadow,

Look at people and combine.

My sun,

Never be languished and depressed,

It trembles me your depression,

I’d like you always be heat and shinny,

And gift me your heat and shine,

Loving with your all interest.

My sun,

You with your enjoyable, warmth and heat heart hearten me.

Help me defeat life’s vicious grief and live.

There is no vicious grief for me than that you,

My all life’s shinny sun, sink!

Draw the dark blue clouds of your face and

Smile at me, till

I can feel life’s sweetness.

She folded it and put it into his pocket said slowly “ offer to you!” he forgot his worry and a fresh smile appeared on his lips. “ Than you my dear.” He exclaimed.

            After driving Rose to the library, he went to his work. This time he was earlier than jimmy in the room, and waiting. Jimmy entered the room and said “ you came earlier to day!” and shook his hand, sat behind the computers. They began their works.

It was about 11 that suddenly the noise of alarms filled the whole garrison. The red flashers accompanied by alarm’s squeal intensifying the fearful atmosphere of the space. Robert and Jimmie instantly opened the door to find what was happened. In the narrow corridor soldiers, technicians, engineers and officers, hurryingly were passing hither and thither. Robert and Jimmie gazing at crowed surprisingly and looked at each other asking what was happened, in their look. Robert saw the commandant amid the crowed coming toward them. When he reached pulled them back in to the room and said “ hurry up! Contact with Washington”. Robert began to connect with Washington. All the lines were busy and from every frequency obscure sounds were heard. The contact was extremely hard. “ What was happened?” Jimmie asked. The commandant still panting gasped “ we don’t know. Only some explosions occurred in the city and we have to report instantly.” Robert could make a contact and call the commandant and he grasped the receiver and while almost shouting said, “ in new York, the International Trade Center and some other buildings was attacked…”. As Robert heard this news, his face got white. He got up. The commandant with no attention to him still shouted and reported. Jimmie took his hand tightly “ it’s only … some thing in the air” he said. Robert inflamed and numbly looking at Jimmie.  Suddenly he woke and shouted “ Rose, I should find her” and hurryingly threw himself out of the room and disappeared among the crowd in the corridor. He run through the people hustling and harsh horridly.

 

برای دريافت کامل کتاب با ايميل

yaser.saba@gmail.com

motarjem.online@gmail.com

  و يا با شماره

 09126411202

تماس بگيريد.

www.motarjemonline.blogfa.com

www.translationfundament.blogafa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 6:30  توسط یاسر موسوی | 

       شب شده بود و رابرت براي خود ساندويچي خريده بود و وقتي  وارد اتاق شد، رز را ديد كه چشمانش را باز كرده است. خوشحال خودش را به كنار او رساند و  روي تخت نشست . رز دست خود را بلند كرد و در دستان رابرت  قرار داد . رابرت لبخندي زد و  گفت" خب الان حالت خوبه ؟" رز با حركت پلكش نشان داد كه حرف هاي او را مي‌فهمد. رابرت ادامه داد" امروز قرار بود به جشن برويم  ولي ببين چه شد؟" رز دست رابرت را فشرد. رابرت يادش آمد كه رز تكه كاغذي را  جيبش گذاشته است . دست به جيبش كرد و آن را بيرون آورد و گفت" رز شعري را كه گفته بودي و به من داده بودي را برايت مي خوانم.  البته من  نمي توانم مثل  تو ادبي حرف بزنم  ولي خب سعي خودم را مي كنم ." رابرت احساس كرد لبهاي رز پشت ماسك لبخندي زد. رابرت آرام شروع كرد به خواندن  و در حين  خواندن دست رز را نوازش مي‌داد.

     شب دوم بود. رابرت كنار تخت رز بخواب رفته بود.  ناگهان  از خواب پريد. به دور و بر نگاه كرد. هر چيز اتاق در نظرش غريب مي‌نمود. سرش را برگرداند. رز را ديد. گويي ديدن رز به او آرامش مي‌داد. آرام دستش را روي گونه‌‌‌ رز كشيد. صورت رز عجيب گرم بود. دستش را روي پيشاني او گذاشت. مطمئن شد كه او تب دارد. در اين هنگام رز چشمانش را باز كرد و به رابرت نگاه كرد ، سينه  رز بطور نامنظم و سريع بالا و پايين مي‌رفت و صداي نفس كشيدنش شنيده مي‌شد.  رنگ رز پريده بود.  رز دستش را بلند كرد و رابرت دست او را گرفت. از گونه هاي رز اشك به پايين مي‌لغزيد. رابرت ماسك روي دهان رز را برداشت و سيماي سرخ او نمايان شد. بدن رز لرزيد و كمي خون از گوشه دهانش بيرون زد. رابرت با ديدن اين صحنه با وحشت و نگراني فرياد زد" پرستار...، پرستار،  يكي بيايد اينجا" و دستش را روي  سر رز گذاشت،  دست رز را همانطور در دست داشت. رز سعي داشت صحبت كند و سعي مي‌كرد لبانش را تكان دهد. رابرت صورت خود را نزديك صورت رز برد تا بتواند صداي او را بشنود. رز چند كلمه‌اي زمزمه كرد. طوري بود كه صدايي شنيده نمي‌شد. رز با تمام قوا سعي مي‌كرد حرف بزند. رابرت دست رز را رها كرد و به طرف در رفت و آن را باز كرد و فرياد كشيد " پرستار...  پرستار" و با عجله به داخل اتاق برگشت، نگراني و اضطراب از چهره رابرت موج مي‌زد. دست رز را گرفت ولي اينبار حس كرد سرد شده است. سر رز را در آغوش گرفت. قلب رابرت به شدت مي‌زد. احساس مي‌كرد مرگ رز عزيزش زياد دور نيست. اشك در چشمانش جمع شد. رز درست به چشمان رابرت نگاه مي‌كرد و با آن نگاه تمام عشق و علاقه خود را به رابرت ارزاني مي‌داشت. نگاهي بود پر از محبت و قدرشناسي.  لبان رز حركت كرد. اين ديگر قدرت و توان رز نبود كه لبان خسته‌اش را حركت مي‌داد بلكه نيروي عشق بود. با آخرين بارقه هاي  حيات گفت" دوستت دارم" و فروغ زندگي از چشمانش رخت بربست. پرستارها وارد اتاق شدند و رابرت را به كناري كشيدند. دست رز كه اينك سرد مثل يخ شده بود از دستش جدا شد. سوت ممتد دستگاهها در سكوت سنگين اتاق گوش را مي‌آزرد و آهنگ مرگ مي‌نواخت. رابرت همچنان بهت زده به تماشاي يار از دست رفته‌اش بود.

      در مراسم تدفين رز اكثر دوستان و آشنايان و بعضي از همكارهاي رز كه از آن حادثه  جان سالم بدر برده بودند، همسايه ها ، پدر و مادر رز و جيمي همراه بروك، همسرش ، حضور داشتند. مراسم در يك روز آفتابي، بر روي تپه‌اي كه رز هميشه دوست داشت و بيشتر وقتها با رابرت به آنجا مي‌رفتند برگزار شد. تابوت سياه را به كنار قبر آوردند و براي آخرين بار در تابوت برداشته شد. رز همانند پري خفته‌‌‌اي در بستر خود آرميده بود. قيافه‌‌‌‌‌‌ گرفته و ناراحت رابرت با ديدن رز دوباره از هم باز شد ولي افسوس لبخندي كه بر لب رز بود ، تصنعي بود و بي جان. رابرت هنوز مرگ رز را باور نكرده بود. خيلي زود رابرت يادش آمد كه رز عزيز او ديگر در اين جهان نيست تا او را ياري كند. ولي باز هم چهره معصوم و فرشته گونه رز نوراني بود. رنگ پوستش به سرخي مي‌گراييد. درست همانند درختي كه در پاييز بر اثر عدوت و دشمني روزگار تن پوشي سرخ مي‌پوشد. رز انگار به خواب عميقي فرو رفته بود. رابرت با ديدن او باز هم آرامش مي‌يافت، حتي اگر زنده نبود ولي او هميشه براي رابرت زنده باقي مي‌ماند. رابرت دسته گل رز صورتي را كه رز عاشق آن بود به آرامي بر روي سينه بي‌جان رز و در ميان دستانش به همراه صليبي چوبين قرار داد و بعد از آن يكي يكي حاضران او را ديدند و برايش دعا كردند. پدر و مادر رز هم براي دختر عزيزشان مي‌گريستند. چشم رابرت بر روي رز دوخته شده بود كه درب سياه تابوت را بستند و آن را به گودال تنگ و تاريكش  فرو بردند. رابرت مشتي خاك برداشت ، مدتي مكث كرد، با خود گفت "رز ، سوگند مي‌خورم تا روزي كه زنده هستم تو را فراموش نكنم و كساني را كه باعث مردن تو شدند را به سزاي عملشان برسانم، حتي اگر شده با دست خالي" نفرت و انزجار از چهره برافروخته رابرت هويدا بود. دلش نمي‌آمد خاك را بر روي تابوتي كه رز عزيز و مهربانش را در خود جاي داده بود بريزد، ولي چاره‌اي نبود. به آرامي مشت خود را باز كرد . خاك نرم از ميان انگشتانش بيرون ريخت.

      پس از مراسم تدفين همه رفتند جز رابرت. رابرت همچنان به قبر رز مي‌نگريست. از ابتداي مراسم همانطور ايستاده بود و فقط به يك نقطه خيره شده بود. قدرت حركت يا حتي فكر كردن هم نداشت. جيمي پيش رابرت آمد. دستش را روي شانه او گذاشت و گفت" بيا، بيا برويم خانه ما . چند روزي همان جا بمان" و به آرامي رابرت را بسوي خودش كشيد. رابرت هنوز هم به قبر خيره شده بود. بروك در اتومبيل منتظر جيمي و رابرت بود. جيمي رابرت را سوار اتومبيل كرد و حركت كردند. در راه رابرت انگار چيزي نمي‌دبد، چيزي حس نمي‌كرد و يا چيزي نمي‌شنيد. سرش را به كنار اتومبيل تكيه داده بود و از پنجره بيرون را نگاه مي‌كرد. به خانه جيمي رسيدند. جيمي و خانواده‌اش در حومه شهر در يك آپارتمان نسبتا بزرگ زندگي مي‌كردند. رابرت را به آرامي از اتومبيل خارج كردند . وقتي وارد آپارتمان شدند بچه‌هاي جيمي با فرياد و هياهو در حاليكه دستانشان را از هم باز كرده بودند به استقبال پدر و مادر آمدند ولي با ديدن قيافه‌ ناراحت و گرفته‌ رابرت و قيافه‌هاي اخموي پدر و مادرشان خيلي زود شادي و خوشحاليشان به پايان رسيد. با قيافه هايي حيرت زده و غمگين نظاره گر رابرت بودند. جيمي رابرت را به يكي از اتاقها برد و او را روي كاناپه خواباند و گفت " يه كم استراحت كن" و از اتاق خارج شد و به طرف همسر و فرزندانش آمد و گفت"‌ بچه‌ها كمي آرام باشيد. عمو رابرت حالش زياد خوب نيست" بروك در حاليكه مگي، يكي از بچه‌ها را در آغوش گرفته بود و سرش را نوازش مي‌كرد گفت" حادثه هولناكي بود. رز واقعا مهربان بود. بيچاره رابرت خيلي به رز علاقه داشت. نمي‌دانم آيا مي‌تواند مرگ ..." و جمله‌اش را نا تمام گذاشت چون جيمي با حركت ابروهايش به او فهماند كه نبايد پيش بچه‌ها از اين حرفها بگويد و بچه‌ها نبايد چيزي بفهمند. بچه‌ها هم چند بار رز را ديده بودند. بخصوص اينكه رز هميشه شكلات يا بيسكويتي در جيب داشت و آنها با شادي جيبهاي او را مي‌گشتند و شكلات و خوردني‌ها را از آن بيرون مي‌آوردند. بچه‌‌ها هم مانند ديگران رز را بسيار دوست داشتند. در اين حال مگي ، دختر كوچك جيمي كه در بغل مادرش بود از مادر پرسيد" عمو رابرت چه‌اش بود؟ چرا اينقدر ناراحته ؟" بروك در جواب در حاليكه به آرامي انگشتان خود را در ميان موهاي سياه رنگ مگي حركت مي‌داد گفت" براي اينكه خاله رز  به يك سفر رفته ." انگار با اين جواب ذهن كنجكاو بچه‌ها ارضا شد و دنبال بازيشان رفتند. جيمي به اتاقي كه رابرت در آن بود رفت و به آرامي در اتاق را باز كرد و از لاي در به رابرت نگاه كرد. رابرت  مانند درمانده‌اي بر روي كاناپه به خواب رفته بود. حتي در خواب هم قيافه‌اش غمگين و افسرده بود.

      در طول شب  رابرت چند بار از خواب پريد. نمي‌توانست بخوابد. ذهن آشفته او و افكار پريشانش اجازه خواب و آرامش را به او نمي‌داد. همينكه پرده چشمانش بسته مي‌شد قيافه‌هاي مجروحان ، ساختمانهاي خراب شده ، مرده‌ها ، انفجارها ، صداهاي هولناك و فريادهاي دلخراش او را از خواب مي‌پراند. آخرين باري كه از خواب پريد، به سرعت نفس مي‌كشيد، سر و صورتش غرق در عرق بود و قلبش به شدت مي‌تپيد. چراغ اتاق روشن شد. بر اثر نور ناگهاني  چشمانش را بست. كمي بعد كه چشمانش را باز كرد جيمي را همراه با ليوان آبي پيش روي خود ديد. جيمي ليوان را نزديك دهان او برد. رابرت واقعا تشنه بود. تمام آب  ليوان را سر كشيد. جيمي گفت" رابرت ، در خواب داشتي فرياد مي‌زدي كابوس مي‌ديدي نه؟" رابرت در حاليكه سرش را به علامت منفي تكان مي‌داد روي كاناپه دراز كشيد و دستش را روي سرش قرار داد. جيمي اتاق را ترك كرد و رابرت به فكر روزي افتاد كه با رز آشنا شده بود. اتفاق بسيار ساده‌اي باعث آشنايي او با رز و ازدواجشان شده بود. لبخند كم رنگي روي لبان رابرت شكل گرفت. اين افكار به او آرامش مي‌داد. يك روز بهاري بود. جيمي  رابرت  را براي نهار دعوت كرده بود. جيمي و رابرت آن روز تعطيل بودند. به همين دليل جيمي تصميم گرفته بود دوست خودش را براي نهار دعوت كند. رابرت هم براي اينكه ادب خود را نشان دهد تصميم گرفته بود براي جيمي و همسرش هديه‌اي تهيه كند. رابرت كمي دير كرده بود و ساعت حدود يازده را نشان مي‌داد. بايد هديه‌اي را انتخاب مي‌كرد و مي‌خريد. با عجله از اتومبيل خارج شد و به سرعت در پياده رو به راه افتاد. كنار هر مغازه‌اي كه مي‌رسيد به ويترينش نگاه مي‌كرد تا بلكه چيز بدرد خوري  پيدا كند. كتابخانه‌اي را ديد. بدون نگاه كردن به كتابها سريع حركت كرد. فكر كرد جيمي هيچوقت مطالعه را دوست نداشته است و با خود كلنجار مي‌رفت كه چه چيزي برايش بهتر است. در همين افكار بود كه ناگهان زني را در مقابل خود ديد تا به خود بيايد تنه محكمي به آن زن زد و او را طوري به كنار خيابان پرت كرد كه به شدت زمين خورد و هر چه در دستش بود به هوا پرتاب شد. شتابان به طرف آن زن رفت و دستش را گرفت و گفت" معذرت مي‌خواهم خانم. حواسم نبود" آن زن در حاليكه دست ديگرش را روي كمر گذاشته بود، هن هن كنان از زمين بلند شد. رابرت بدون اينكه به او نگاه كند خم شد و وسايلي را كه روي زمين ولو شده بود  جمع كرد. آن زن از داخل كتابخانه مي‌آمد و در بغلش چندين كتاب بود كه اينك هر كدام در گوشه‌اي پاره شده افتاده بود. رابرت با خجالت كتابها را جمع كرد. سرش را پايين انداخته بود. دستش را جلو برد و گفت "بفرماييد خانم كتابهايتان ، " و منتظر شد آن زن سرش داد بكشد و او را هدف فحش و ناسزا كند. كمي منتظر ماند. احساس كرد دستش سبكتر شده  است. آن زن كتابها را از روي دست رابرت برداشته بود. رابرت سرش را بلند كرد و با تعجب به آن زن نگريست. رابرت انتظار داشت زني ميانسال و غرغرو  ببيند ولي برخلاف انتظارش ، در مقابل خود دختري زيبا را مي‌ديد كه هيچ شباهتي به آن چيزي كه فكر مي‌كرد نداشت. دختر سرش را به آرامي تكان داد و برگشت كه به راه خود ادامه دهد. رابرت در چشمان او مهرباني و صداقت را ديده بود. دنبال آن دختر راه افتاد و وقتي به او رسيد گفت " ببخشيد خانم، مي‌توانيد كمكم كنيد؟" دختر بسويش برگشت و با ديدن رابرت جا خورد و گفت" ولي اينبار نمي‌خواهم زمين بخورم و لبخند زد" رابرت در حاليكه سرش را از خجالت پايين انداخته بود گفت " معذرت مي‌خواهم" دختر لحظاتي رابرت را نگاه كرد و پرسيد" انگار شما از من كمك خواستيد؟ نه؟"رابرت دستپاچه جواب داد " اه... بله... راستش من مي‌خواستم براي دوستم هديه‌اي بخرم ولي نمي‌دانم چه چيزي بايد بخرم." دختر با وقار و متانت گفت" خب پس من كمكتان مي‌كنم كه هديتان را بخريد" رابرت جواب داد"
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 13:6  توسط یاسر موسوی | 

   رابرت هر كه را كه  مي‌ديد ، هر زن و دختري را نگاه مي‌كرد. به دنبال رز بود. در  آن هياهو رابرت تنها كسي نبود كه دنبال گمشده‌اي مي‌گشت زني به دنبال شوهرش بود. زن ديگري به دنبال كودكش بود. زني كه شوهرش مامور آتش نشاني بود هم سرگردان به دنبال شوهر گمشده‌ خودبود. چشم رابرت به زني افتاد كه در پشت يك تكه بتون و فولاد افتاده بود. لباسش شبيه لباس‌‌‌هاي  رز بود.‌‌‌‌ شلوار سياه و بلوز سفيد. با عجله و نگراني خودش را به آن زن رساند. پشت زن به طرف رابرت بود. رابرت او را برگرداند. صورت زن به شدت زخمي شده بود. يك تكه فولاد سرش را شكاف داده  و خون تمام صورت او را پوشانده بود. اشك در چشمان رابرت حلقه زد. در حاليكه سر او را در آغوش گرفته بود فرياد مي‌زد" رز رز..." ولي جوابي از او شنيده نمي شد . حتي حركتي نكرد. انگار سال ها بود كه بي‌حركت بود. رابرت سردي جسد را احساس مي‌كرد. داشت ديوانه مي‌شد. ناگهان چشمش به موهاي جسد افتاد. موهايش تيره بود برخلاف موهاي رز. بنابراين رز نبود. نفس راحتي كشيد. جسد زن را همانجا رها كرد و بلند شد  لباسش به خون آن زن آغشته شده بود. احساس خوشحالي مي‌كرد كه آن زن رز نبوده. احساس كرد بايد از كسي تشكر كند. ناخود آگاه گفت "خدايا متشكرم" رابرت خودش را به يكي از بيمارستانهاي شهر رساند. بيمارستان پر از مجروح بود و دكترها و پرستارها لحظه‌اي آرام و قرار نداشتند. آمبولانسها همين طور آژير كشان فقط زخمي و جسد بود كه به بيمارستان مي‌آوردند. در بيمارستان رابرت به تمام اتاقها سر زد. به هر دري كه مي رسيد سرك مي‌كشيد. اتاق عمل پر بود از بيمار و مريض . در اتاق عمل بجاي يك نفر چند نفر را يكجا عمل مي‌كردند. وضع بسيار اسفناكي بود. در يكي از اتاقها رابرت چشمش به جسي همكار رز افتاد. با عجله پيش او رفت. چشمان او را بسته بودند و دستش به گردنش آويزان بود. رابرت به نرمي دست جسي را گرفت و گفت" جسي من رابرتم شوهر رز هستم . شناختي؟" جسي درحاليكه به طرف رابرت بر مي‌گشت گفت" دنبال رز هستي؟ "رابرت گفت " بله" صداي جسي تغيير كرد. صدايش مي لرزيد. رابرت از حالت چهره‌‌‌‌‌ جسي فهميد كه حتما  اتفاقي افتاده است. با دستپاچگي پرسيد "چه شده ؟ جواب بده" جسي ادامه داد " من مرخصي گرفته بودم و با آسانسور پايين مي‌آمدم. در ورودي ساختمان رز را ديدم كه داشت با عجله وارد ساختمان مي‌شد. با رز حرف زدم و گفتم ""برايم  كاري پيش آمده كه بايد بروم. معذرت مي‌خواهم كه مرخصي تو لغو شد."" او لبخندي زد و گفت ""اشكالي ندارد"" و با من خداحافظي كرد و رفت.  همين كه رز به داخل ساختمان رفت كنارم چيزي منفجر شد. ديگر نفهميدم چه شد و الان اينجا هستم"   جسي شروع كرد به گريه و مدام مي‌گفت "من باعث شدم او بميرد، من مقصرم." رابرت كه دست كمي از او نداشت ولي سعي مي‌كرد او را آرام كند ، او را دلداري مي‌داد. دستش را گرفت و گفت "اصلا تقصير تو نبود گريه نكن.  براي چشمهايت ضرر دارد. تقصير آنهايي است كه اين كارها را انجام داده‌اند." سپس با اندوه دست جسي را رها  كرد و گفت "ولي من مطمئنم كه او زنده است. "

  

  اين چهارمين بيمارستاني بود كه رابرت به دنبال رز مي‌گشت. در يكي از اتاق ها بر روي تخت زن جواني دراز كشيده بود و اطرافش دستگاههايي قرار داشت كه از هر كدام لوله اي به او وصل بود. رابرت وارد اتاق شد. چيزي را كه مي‌ديد باور نمي‌كرد. آري رز او بود كه روي تخت دراز كشيده بود. يك كيسه سرم و يك كيسه خون از پايه اي آويزان بودند و قطره و قطره به داخل بدن رز تزريق مي‌شدند. دستگاه تنفس بر روي دهان و بيني رز قرار داشت. دست چپش را گچ گرفته بودند رابرت خود را به تخت نزديك كرد. چيز كه ديد او را دچار شوك  و وحشت كرد.  سمت چپ صورت رز سوخته بود. تاولهاي قرمزي زده بود و زير چانه و گلو و گردن تا گوشش  و قسمتي از گونه اش سوخته بودند و به سرخي مي‌گراييدند.  سرش هم آسيب ديده بود و قسمت چپ جمجمه اش شكسته بود. موهاي او مانند حريري طلايي روي صورت زيباي او را پوشانده بود . رابرت موهاي رز را كنار زد تا صورت او را بهتر ببيند. دستش را روي پيشاني رز گذاشت. گرم بود. پرستاري وارد اتاق شد و دستگاهها و سرم ها را كنترل كرد. رابرت دست پرستار را گرفت و با نگراني پرسيد "حالش چه طور است؟ مي تواند حرف بزند؟"  پرستار كه از حالت چهره رابرت نگراني او را احساس مي كرد گفت "آقا‍! هنوز معلوم نيست. دكترش چند دقيقه بعد اينجا خواهد آمد مي توانيد از او  بپرسيد ". سپس با عجله آنجا را ترك كرد. را‌برت عصبي و نگران بود. مدام  كنار در اتاق مي‌رفت و راهرو را نگاه مي كرد تا ببيند كي دكتر مي‌آيد . در اتاق اين طرف و آن طرف مي رفت و با نگراني  قدم مي زد. دكتر با لباس هميشگي سفيد رنگش وارد اتاق شد. لباسي كه اينك آنقدر خون آلود بود كه نمي شد گفت سفيد رنگ است. پس از ديدن پرونده رز مشغول معاينه شد. رابرت هم او را نگاه مي‌كرد. دكترچشمان رز را معاينه كرد و سپس نبضش را گرفت  و به دستگاهي نگاه كرد و چيزهايي را ياد داشت كرد. به عكس هاي راديوگرافي نگاهي انداخت و بعد بطرف رابرت آمد و پرسيد "آقا شما با اين  خانم نسبتي داريد؟ " رابرت جواب داد " بله شوهرش هستم. حالش چطوراست؟" دكتر سرش را تكان داد و گفت" سرش به شدت با جايي برخورد كرده، دست چپش زخمي شده و  ستون فقراتش هم آسيب ديده است. قسمتي از مغز هم آسيب ديده " رابرت با دستپاچگي پرسيد " خوب مي شود؟"  دكتر جواب داد" در حال حاضر اگر از كما خارج شود و به هوش بيايد مي توان  كاري كرد . بايد منتظر بود. ولي اين را به شما مي گويم كه حال همسرتان زياد مساعد نيست."  رابرت احساس كرد ديگر نمي‌تواند بايستد و كنار تخت رز نشست .دكتر از اتاق بيرون رفت. رابرت مدتي همانطور به رز نگاه مي كرد. دستش را جلو برد و دست  بي جان  رز را در دستش  گرفت. نا خودآگاه  چشمانش  پر از اشك شد. بغض گلويش را مي‌فشرد. رنگش از شدت ناراحتي و اضطراب قرمز رنگ شده بود و لبانش مي‌لرزيدند. ديگر نتوانست خودش را كنترل كند. پيشانيش را به دست رز تكيه داد و با صداي بلند شروع  به گريه كرد . چشمانش مانند چشمه اي جوشان كه از دل كوهستان مي‌جوشد و آب گورا را نثار طبيعت مي‌كند اشك را نثار دست رز مي كرد. همانطور كه گريه مي كرد با چشمان ترش به صورت معصوم رز كه در خواب بسيار معصومتر و زيباتر  به نظر مي رسيد  نگاه مي كرد. با خود گفت" چرا... چرا امروز به آن شركت لعنتي  رفتي ؟ چرا اين اتفاق لعنتي افتاد؟ براي چه آنجا را و مردمانش را آنگونه به خاك و خون كشيدند؟ اصلا چرا رز من؟ مگر او چكار كرده بود؟  چه گناهي انجام داده بود كه بايد اين طور تاوان پس بدهد؟ "در اين حال بيش  از پيش خودش را نيازمند دعا كردن و خدا احساس مي كرد. در دل با تمام  وجود  نام  زيباي خدا را طوري بيان كرد كه تا به حال اين كار را انجام نداده بود " :خدايا من ... مي‌دانم كه هيچگاه به ياد تو نبوده ام  ولي رز هميشه به يادت بود.  او را نجات بده! از تو خواهش مي‌كنم ... او را به هوش بياور. "چشمان  رز كم كم باز شدند. برق هميشگي در چشمان رز بود. رز چشان نيمه بازش را به طرف رابرت چرخاند. رابرت متوجه رز نبود و همچنان گريه مي كرد.  احساس كرد دست رز تكاني خورد. به رز نگاه كرد. چشمان نيمه باز رز را ديد كه به او نگاه مي كنند. دست رز را به آرامي رها كرد. نزديكتر شد و به چشمان رز خيره شد. طوري  نگاه  مي كرد كه انگار باورش  نشده بود  رز به هوش آمده. به خودش آمد. پشت دستش را آرام  به صورت  رز كشيد . رز پلكي زد و رابرت از جايش بلند شد و با عجله خودش  را به درون راهرو انداخت. نزديك بود با يك پرستار  كه چرخ داروها را مي‌‌‌آورد برخورد كند. رابرت اين طرف و آن طرف را نگاه مي‌كرد تا آنكه دكتر را ديد و فرياد زد "آقاي دكتر او به هوش آمده‍! عجله كنيد!" دكتر كه منتظر اين خبر نبود با قيافه اي  بهت زده به دنبال رابرت به راه افتاد و خود را به بالين رز رسانيد. چشمانش را معاينه كرد و به پرستار دستوراتي داد و به طرف رابرت برگشت و گفت:" اين واقعأ عجيبه ‍! معمولا كسي كه به كما مي‌رود مدت طولاني در همان حال باقي مي‌ماند" و در حاليكه سرش را ناباورانه تكان مي‌داد از اتاق خارج شد . رابرت به دنبال دكتر ‌رفت. در راهرو از دكتر پرسيد" حالش‌چطوره؟ "دكتر در پاسخ ‌به او گفت:" خب من نمي‌توانم به شما اميد واهي بدهم.  هنوز خطر هست و كاملا رفع نشده. شما بايد به مريض روحيه بدهيد تا راحت تر و زودتر بهبودي پيدا كند" و راهش را كشيد و رفت . رابرت  برگشت و دوباره كنار رز نشست . ولي اين بار راحت تر از دفعه قبل بود و نگراني  چنداني نداشت و با لبخندي بر لب به رز نگاه مي كرد. مطمئن بود اگر رز مي توانست  لبخند بزند همان كار را مي كرد. دست رز به آرامي تكان خورد و به طرف  رابرت آمد .رز با انگشتان  ظريف خود پيشاني